نازچتclose
داستان کوتاه عُقابی که مُرغ شد !
::: در حال بارگيري لطفا صبر کنيد :::
صفحه اصلي انجمن ورود عضويت خوراک نقشه تماس با ما
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم

صفحه اصلي ? داستان كوتاه ? داستان کوتاه عُقابی که مُرغ شد !

اگه بلد نيستي با انجمن کار کني کليک کن!
قوانين سايت و انجمن حتما بخون!

تعداد بازديد : 116
نويسنده پيام
tara

آفلاين


ارسال‌ها : 5
عضويت : 7 /11 /1393
داستان کوتاه عُقابی که مُرغ شد !

مردی یک روز تخم عقابی را به صورت اتفاقی در دشت پیدا کرد و آن را بی هیچ هدف خاصی و فقط برای اینکه به نوعی از آن محافظت کرده باشد در لانه مرغی گذاشت. چندی بعد جوجه عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد و در تمام زندگی اش همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند.

برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قُدقُد می کرد و گاهی با دست و پا زدن فراوان کمی در هوا پرواز می کرد. سال ها به همین منوال گذشت و عقاب دیگر خیلی پیر شده بود. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بال های طلایی اش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟

همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

عاقبت، عقاب داستان ما مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ هم مُرد، زیرا فکر می کرد که یک مرغ است

سه شنبه 07 بهمن 1393 - 22:24
ارسال پيام نقل قول گزارش



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.